تبليغاتX
عشق سوخته
 

شبی یاد میکنم که شدم عاشق تو

 

 

شبی که تو بودی  و بازم اون نگاه تو

 

شبی که راضی شدم من حتی به رفتنت

 

شبی که مست میشدم هر دم از نگاه تو

 

اون شب یادت میاد پیش اون یاس سپید

 

رفتی گفتی به من می مونم برای تو

 

حالا امشب چی شده نامه ای دادی به من

 

تو نامه ات چی بود که من شدم بیقرار تو

 

اولش گفتی سلام هنوزم دوسم داری

 

اخه من چی بهت بگم منم دیونه تو

 

تو نامه ات گفته بودی ادما عوض میشن

 

عاشقا یه روز میرن درست مثل من وتو

 

بعدش گفتی به  من  عمرم رو هدر ندم

 

راه ما از هم جداست میدونستی این وتو

 

اخه من چی بگم دردم با کی بگم

 

رفتی وتنها شدم بازم با خیال تو

 

برو خوش باش اگه اینجوری خوشی

 

ولی این رو بهت بگم میمیرم بر ای تو

+ نوشته شده در  90/01/15ساعت 4:10 بعد از ظهر  توسط امیر فتاح پور  | 
رفتی و من هنوز به پات نشستم

 

می خوام این را بدونی عاشقت هستم

 

یادته وقتی می رفتی گفتی زود بر میگردی

 

من هنوز اینجا پیش یاس سیپیدمون نشستم

 

اون روز که بار سفر می بستی یادته

 

گفتی بر میگردی و من هنوز پشت در نشستم

 

وقتی که جواب نامه هامو نمیدادی

 

هنوزم میدونستی که دیونه ات هستم

 

یادته گفتی بهم فراموشم نکنی عزیزم

 

حالا تو کجایی که ببینی منتظر نشستم

 

اون روزی که با غریبه دیدمت تو کوچه

 

با دو چشم پر ز خون گفتم عاشقت هستم

 

شبی که گفتی بیا تو جشن عروسیم

 

نفهمیدی که قلبم چه بیصدا شکستم

 

دیگه وقتم نداری این من خوب میدونم

 

حرف آخرم اینه بی وفای مهربون عاشقت هستم

+ نوشته شده در  90/01/15ساعت 4:9 بعد از ظهر  توسط امیر فتاح پور  | 
باز امد غم عشقت مرا گرفتار کرد

 

باز امد یاد تودر خیالم ببین مرا چکار کرد

 

هر زمان امدم تا ترا از یاد برم

 

تیر عشقت امد قلبم را شکار کرد

 

گرفتم روزی عکس تو را در خیال

 

بگفتم چرا رفتی که عشقت مرا بقرار کرد

 

ندیدم در زندگانی روزی با تو بودن را

 

نخواهم این زندگی که مرا خوار کرد

 

خدایا ای خداوند این جهان و ان جهان

 

به که گویم ازغم عشق که یار از من فرار کرد

 

عشق تو را با تمام وجود حس میکنم

 

تو حتی ندیدی غم هجرت با من چکار کرد

 

دوست دارم دم اخر عمرم باشی در کنارم

 

که گویم با تو از عشقت که مرا گرفتار کرد

 

 

 

+ نوشته شده در  89/03/10ساعت 11:46 بعد از ظهر  توسط امیر فتاح پور  | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

+ نوشته شده در  89/01/12ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط امیر فتاح پور  | 
تا تو باشی زندگی زیبا میشود

 

گر نباشی مرگ من پیدا میشود

 

عاشق روی تو گشتم در نهان

 

زنده بودن بی تو نخواهم در جهان

 

چون که من مجنون توام دستم بگیر

 

چون که در عشق تو من گشتم اسیر

 

یاد دارم ان شبی که عهد بستیم با خون جگر

 

عشق تنها بین ما باشد نه هیچ چیز دگر

 

عاشقی یک نعمت ولطف از سوی خداست

 

هر که عاشق شد والله بنده پاک خداست

+ نوشته شده در  88/12/04ساعت 10:13 بعد از ظهر  توسط امیر فتاح پور  | 
سلام

 

سلام خدای مهربانم باز هم دلتنگ گشته ام ولی اینبار دلتنگ کسی هستم که تمام پناه من بود و اکنون او را از دست داده ام . اری برای کسی دلتنگ گشته ام که تمام وجود من بود ولی اینک دیگر او را ندارم.

 

خدایا تو خود میدانی که از دست دادن عزیزان داغ بزرگی بر دل ادم میگزارد . واگر این داغ داغ از دست دادن پدر باشد ادم تا زنده است این داغ را بر دل دارد.

 

خدایا پدرم را ازمن گرفتی و حتی فرصت این را نیافتم که در زمان مرگ در کنارش باشم و برای اخرین بار با او  وداع کنم. خدایا دلم برای دیدن روی خیلی تنگ گشته و دلم میخواهد او را برای یک بار دیگر در اغوش بکشم

+ نوشته شده در  88/10/07ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط امیر فتاح پور  | 
روز هجران امد و روزم شب تار شد

 

تو رفتی ازکنارم دلم بی یار شد

 

تو رفتی از برم شب و روز را گریانم

 

نمی بینم خدایا یار خویش چرا  این کار شد

 

تو بودی تنها عشق من در زندگانی

 

ندیدم هرگز ترا با خودم این چه کار شد

 

عشق تو بود تنها مرهم این کهنه زخم

 

چه زخمی که طبیب در درمانش ناکار شد

 

چه بو د ان نگاهت که دل را ربود

 

تو رفتی از برم دنیا برایم تار شد

 

ندانم چگونه رقیبم دلت را ربود

 

که این عشق خالص ما بی اعتبار شد

 

عزیزم با که گویم که رفتی ز پیشم

 

همه گویند رقیبم همراه یار شد

 

تو رفتی و من همیشه گریانم

 

بدان زندگی برایم ناپایدار شد

 

عشق تو را جاودانه خواهم در دل خویش

 

تا ببیند مردمان که عشق ما استوار شد
+ نوشته شده در  88/10/07ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط امیر فتاح پور  | 
کاش می شد از چشمان تو نوشت

کاش می شد از قلب تو نوشت

کاش می شد ازتو یک قصه ساخت

کاش می شد از تو یک قصیده ساخت

کاش می شد از عشق تو خواند

کاش می شد از نام تو خواند

کاش می شد تو را در بر گرفت

کاش می شد عشق را با تو از سر گرفت

کاش ای کاش این یک شعر نبود

کاش ای کاش هیچکس بین ما نبود

کاش ای کاش بودی در برم

کاش ای کاش میگشتی همسرم

کاش ای کاش رو می کردیم به هم

کاش ای کاش می خواندیم  ما ز هم

کاش می شد اینها همه جان می گرفت

کاش می شد زندگی با تو پایان می گرفت

+ نوشته شده در  88/02/26ساعت 9:29 قبل از ظهر  توسط امیر فتاح پور  | 
سلام

باز هم سال دیگر رو به پایان است و ما یک سال دیگر را پشت سر گذاشتیم در این یک سال بر ما چه گذشت همه ما خاطرات تلخ وشیرینی از این سال با خود به همراه داریم و خود را اماده میکنیم تا وارد سال نو بشویم.

 

همه ما وقتی سال نو فرا میرسد لباس نو تهیه میکنیم خانه خود را مرتب و تمیز میکنیم و اینگونه به استقبال سال نو میرویم ولی ایا برای یک بار اتفاق افتاده در ابتدای سال نو خانه دل خویش را از غبار کینه و خشم و نفرت و حسد تمیز کنیم و اینکونه به استقبال سال نو برویم.

هنوز فرصت داریم سال ن همه شما مبارک

 

یا حق

+ نوشته شده در  87/12/19ساعت 9:32 قبل از ظهر  توسط امیر فتاح پور  | 
برگی ام از يه نوشته
که رو پوست تن سايه
که تو دلتنگی بارون
قصه ميگه از غريبی
ساده اما کمی مشکل
باورم خاموش و تلخه
به سياهی مثل ابره
به سپيدی صبح مرده
روی خرقه ام نوشته
يه هميشه جستجوگر
يه دوباره پرپر وگنگ
از شروع تا بی نهايت
برگی ام از يه نوشته
توی يه دفتر بی خط
افتادم رو نيمکتی پير
که دلش پر از هراسه
+ نوشته شده در  87/12/12ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط امیر فتاح پور  | 
سلام

دوباره میخواهم بنویسم چون نوشتن تنها مونس من بعد از خداست.

گاهی اوقات دل ما انسانها به چیزهایی دل میبندد که خود هم خوب میدانیم مال ما نیستند ولی با هم با این تفاسیر دلبسته آن میشویم و یان دلبستگی گاهی اینقد شدید میشود که دل کندن از آن برای ما سخت میشود .

کاش میشد که همه ما انسانها به حق خویش قانع بودیم و پا را از حد خویش فراتر نمیگذاشتیم ای کاش که همه ما عاشق بودیم و هر روز عاشقتر میشدیم و آنوقت بود که در این دنیا همه با هم مهربان بودند.

عاشقی را نه تنها برای خود بخواهیم بلکه عاشقی را برای همه انسانه بخواهیم.

 

 

یا حق

+ نوشته شده در  87/12/01ساعت 4:42 بعد از ظهر  توسط امیر فتاح پور  | 

دوست

 

 

من دوست مي دارم جفا كزدست جانان مي برم        طاقت نمي دارم ولي افتان و خيزان مي برم

از دست او جان مي برم تا افكنم درپاي او               تا تونپنداري كه من از دست او جان مي برم

تاسر برآورد از گريبان آن نگارسنگدل                       هرلحظه از بيداد او سردر گريبان مي برم

خواهي به لطفم گو بخوان خواهي به قهرم گو بران         طوعا و كرها بنده ام ناچار فرمان مي برم

درمان درد عاشقان صبراست و من ديوانه ام         نه درد ساكن مي شود نه ره به درمان مي برم

اي ساربان آهسته رو با ناتوانان صبركن                   توبارجانان مي بري، من بار هجران مي برم

اي روزگار عافيت شكرت نكردم لاجرم              دستي كه درآغوش بود اكنون به دندان مي برم

سعدي دگربار از وطن عزم سفر كردي چرا                از دست آن ترك خطا يرغوبه قاآن مي برم

 

+ نوشته شده در  87/10/14ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط امیر فتاح پور  | 
سلام به همه دوستان

امیدوارم حال همه شما خوب باشد

باز ماه محرم از راه رسید و باز هم ما عزادار امام حسین گشته ایم ولی ما از هدف امام حسین چقدر مطلع هستیم و چقدر به ان هدفها پابندیم.بیایید دوباره به کربلا و عاشورا بنگریم .

یا حق

 

 

 

+ نوشته شده در  87/10/03ساعت 5:38 بعد از ظهر  توسط امیر فتاح پور  | 
ستایش می کنم خداوند را،

برای تکمیل نعمتهای او

وتسلیم بودن دربرابر بزرگی او

وایمن ماندن از نافرمانی او

و در رفع نیازها از او یاری می طلبم؛

زیرا آن کس را که خدا هدایت کند،هرگز گمراه نگردد،

و آن را که خدا دشمن دارد،هرگز نجات نیابد

و هر آن کس را خداوند بی نیاز کند،نیازمند نخواهد شد
+ نوشته شده در  87/09/09ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط امیر فتاح پور  | 
سلام

دوستان عزیز باور کنید ذهنم خیلی مشغول شده از اینکه مثل قبلا مطلب اضافه نیمکنم از همه عذر میخوام .

دوست ندارم مطلبی اضافه کنم که  در خور شما نباشه

 

+ نوشته شده در  87/09/07ساعت 6:28 بعد از ظهر  توسط امیر فتاح پور  |